دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

.

.

وقتی که با آدمای تپل بالای صد کیلو مراوده میکنی، مراقب باش هی تو دلت نگی چه بانمکه، چه شیرینه. وقتی که راه میره و طبقه طبقه گوشتاش با هر قدم برداشتن بالا پایین میشن، مراقب باش خوشت نیاد و به دلت نشینه.

چون اونوقته که مثل من ظرف دو ماه شش کیلو چاق میشی!

وقتی سرماخوردی و فشار خونت رسیده به زیر صفر، مراقب باش یک هفته ی تموم بجای آب هی آبمیوه نخوری و وقتی استرس داری هم هی نشینی نودلز و آیس پک بخوری با این توجیه که شیرینی و خوراکی های رشته ای حال آدم رو بهتر می کنه و تو بیمارستان های روانی هم این دو قلم رو زیاد به خورد مریضها میدن.

چون اونوقته که مثل من ظرف یک هفته دو کیلو چاق میشی!

.

.

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

.
.
نزدیک...


.


قصه نبود حکایت اساطیری مادربزرگ، شاهزاده ای شرابی می نوشد و بجای سرخوشی، اندوهگین و دلگرفته می شود؛ آشنای بازی روزگار است، می داند که شراب عمل آورده ی انگوری ست که در خاک گورستان پرورانده اند.

حالا که گریه می کنم ناگاه در میانه ی روز، حتما تو در خواب شب پیشینم بوده ای،
حالا که بی جهت اشک می ریزم، می دانم که رایحه ی روزهای با هم بودنمان را به مشام کشیده ام،

هنوز پابند این شیشه ی عطر خالی ام،

هنوز پابند توام.
.

.

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

.
.

ما هیچی نَوَفهمیم!
.
.

بعضی وقتها بعضی آدمها چیزهایی می گویند، کارهایی می کنند و حتی پوزخندهایی می زنند که به نظرم باید قابشان گرفت. حالا دوست دارم بنشینم و "شبهای برره" را از اول تا آخر دوباره نگاه کنم. سوای تأثیری که آنزمان خصوصا بر گویش افراد جامعه گذاشته بود - که حتی متلکهایی هم که در خیابان می خوردیم برره ای شده بودند، بعد از گذشت چند سال، هنوز هم نمی توان به تیزفهمی و نکته سنجی مهران مدیری و تیمش با وجود محدودیت هایی که حتی خلاقیت هنرمند را هم به زیر تیغ سانسور میبرد، اشاره نکرد.

حالا که حرف بردن اورانیوم سه و نیم درصد ایران به ترکیه پیش آمده و آوردن میله ی سوخت از روسیه، عجیب یاد قسمت های پایانی سریال افتاده ام که مثلا ده کیسه نخود برره را می فرستادند جایی، آنها هم نخودها را در آب می خیساندند و معادل همان ده کیسه "نخود سنگین" می فرستادند برای برره ای ها. شیرفرهاد هم که متحیر بود از این داد و ستد و مدام سؤال میکرد و میگفت من هیچی نَوَفهمم!

سر آخر هم که راست توی لنز دوربین نگاه کرد و با پوزخند همیشگی خودش گفت: "ما هیچی نَوَفهمیم". دم شما گرم آقای مدیری.
.
.

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

.

.
شرح پریشانی - دو

ما همه با هم، در یک خیابان بزرگ شده بودیم. در خانه های سازمانی ویلایی، گم شده میان جنگل درختان انبوه، که هیچکس مالک واقعی ملکش نبود؛ اما هر که رفت، قلب خود را به تمامی آنجا جا گذاشت و خاطرش پر شد از خاطره ی شرجی ظهرهای تابستان.

هنوز هم خانه ی خواب هایم همان است که بود. من آنروزها کم سن بودم. دختر و پسر شوریده سر قصه هم در دو سوی آن خیابان دراز. من آنروزها باد صبا بودم...

پسر قصه، میان همهمه ی بازی کودکانه ی ما می آمد و هی چرخ میزد باشد که دختر قصه بیاید و خواهر و برادرش را صدا بزند و او ببیندش. بیست و دو سال پیش بود، چهار سال با هم دوست بودند آن دو؛ چهار سال عاشقی کردند، در خنکای سایه سار درختان سبز، بر کناره ی شرشر آبهای روان، روی خلسه ی کشدار تن آرمیده ی گربه های عصر های داغ آن حوالی...

من آنروزها باد صبا بودم...

دوستی دختر و پسر، گناه کبیره بود آنزمان. حالا تو ای پسر قصه های دور، هی میان تاریکی شبهای جنگلی، دزدکی بیا کنار پنجره ی دختر، پایت را آرام زمین بساب تا پرده را کنار بزند، دستهایتان را از پشت توری پنجره بهم بچسبانید، نفسی بکشید در فاصله ی تلاقی نگاهها، و دوباره دزدکی برو.

هجده سال پیش، خانواده ی پسر از آنجا منتقل شدند، همه مخالف همه چیز بودند، خانواده ی پسر برایش دعا گرفته بودند که عاشقی از سرش بیفتد، دختر را به زور شوهر داده بودند، عقد کرده بود، پسر از راه دراز آمده، دوباره پشت پنجره، با دستان پر از هدیه برای آنان که دختر دوستشان دارد. دست خالی باید برگردی عزیز، گذشت... فرصت عاشقی ما هم همین بود....

حالا تو ای پسر اشکهای بی گناه، هی تابلوهای نقاشی رنگ روغنت را روی پشت بام خانه، منظم رو به مسیر عبور خانواده ی دختر بچین تا خشک شوند، تا ببینند رنگ و روی عاشقی را میان رنگارنگی پشت بام خانه ی دلتنگی ات. حالا تو ای پسر خاطرات سبز، هی برو پولهایت را بده، خوراکی بخر، بیاور برای گربه های اهلی خانه ی دلدار، تا رد شود، ببیند، رد پای خاطر خواهیت را.

گفتم که، من آنروزها باد صبا بودم. پیغام عاشقی میرساندم میان دو سوی خیابان دراز.

گذشت...

می بینی پسر، دوباره باد صبا شده ام حالا. بزرگ شده ام اما، خیلی بزرگتر از آنهمه کودکی معصوم. بعد اینهمه سال با هم حرف زدیم، از پریشانی هجده ساله ات گفتی. از دربدری ات، از عمری که گذشت. قرار است ببینمت دوباره، نمی دانم چقدر بغلت خواهم کرد، نمی دانم چقدر خواهم بوسیدت، ولی می دانم که با هم زیاد گریه می کنیم.

از شب دلتنگ آخرین گفتی، همانی که شیدا آمدی و مجنون بازگشتی. گفتی که سرگشته راه افتاده ای آنشب، پیاده مسیر دویست و پنجاه کیلومتری را پیموده ای، تن شوریده ات را بالاخره اتوبوسی بلند کرده، برده تا هزار کیلومتر آنطرف تر که خانه تان بود. دختر از ایران رفته، همه جا را گشته ای، دیوانه می شوی، دو ماه تمام حرف نمیزنی، آخر سر هم از روی ریل قطار بلندت می کنند، همان هایی که زخم بر دل ساده ات زدند، می برندت بستری شوی جایی میان مجانین. چهار ماه بعد دیگر حرف می زنی اما با لکنت، چهار سال تمام شیدایی میکنی تا به زور تجویز پزشکی وادار به ازدواجت می کنند. همه جا، همه می دانند قصه ی بی پروای عاشقی ات را. همسرت حتی عکس نازنینت را هم دیده است.

بعد هجده سال حالا همکارانت صفحه ی فیس بوکی برای توی تارک دنیا و بی خبر از همه چیز درست می کنند، عکس آنزمان را که برای عزیزت گرفته بودی در آن می گذارند، می آیی و ما را دوباره پیدا می کنی، باشد که بغض آنچه گفته نشد، آنچه مجال بازگویی پیدا نکرد، خداحافظی درستی حتی، که هرگز پیش نیامد، اینجا شکسته شود، شور شود، اشک شود، در برهوت این روزگار نارفیق.

حالا تو ای پسر حرف های نگفته، هجده سال تمام، هر شب نامه های عاشقانه ی آن سالها را مرور کن؛ بخواب، میان بی وزنی خاطره؛ برقص، بر اندوهناکی موزون آهنگ جدایی؛ برو، شاید که رها شوی؛ برگرد، دل، خانه خرابت کرده است؛ گریه کن، گریه کن...

ببین، کسی، اینهمه سال، بی هیچ نشانی دنبالت می گشته. ببین، کسی اینهمه سال، هر شب خواب ترا می دیده. ببین، کسی بعد اینهمه سال نشسته، گریه می کند و می گوید، گل من آمد، گل من آمد...

.

.

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

.

.
شرح پریشانی - یک

عزیزی پس از هجده سال گمشده اش را پیدا کرده، پس از هجده سال، گمشده اش، او را پیدا کرده... خیال می کردیم گذشته قصه ی لیلی و مجنونی روزگار؛ خیال می کردیم خاموش میشوند شراره های وحشی عاشقی در برهوت فراموشی و خاموشی...

سال های سال، بعد ِ اینکه به جفا از هم گسیختند، بعد ِ اینکه به جفا گرفتندشان از هم، حالا قصه دوباره قصه ی "اینک من و توایم و همان خنده و نگاه" شده...

دلم گریه ی بی دغدغه می خواهد، اینجا، میانه ی این هوای دلگرفته ی ابری، کنار این پنجره ی رو به خیابان خیس...

گریه می کند حالا عزیز من، می گوید اینهمه سال اشک امانش را بریده بوده، می گوید اینهمه سال همخوابگی درستی با همسرش نداشته، می گوید نگرانی اش از چاق شدن بابت این بوده که اگر "او" را دوباره ببیند، او، چگونه می بیندش... آی آی آی...

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد،

می گوید با آن حال گریه، بعد از فقط دیدار بی کلامی در فیس بوک، تا صبح از پای کامپیوتر تکان نخورده، صبح رفته دوش گرفته، آرایش کرده... می گویم می دانستم، بودن کسی که دوستش داری و دوستت دارد، آدم را زیبا می کند.

حرف است که می گویند انسان باید از درون زیبا باشد، زیبایی بدون بازتاب آیینه معنا ندارد، خدا هم بدون تجلی بی مفهوم می شود.

حالا عزیز من دوباره زیبا شده، نشسته و هی می گوید، گل من آمد، گل من آمد...

.

.

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹

.
.
سبزی جنبش سبز در آثار فسانه
.
.
مدتها قبل محمد دل گله ها از من خواسته بود که زیورآلاتی به رنگ سبز برای او طراحی کنم. کارهای مردانه معمولا کارهای روتین و تسبیح واری هستند و با این رنگ سبز جیغ هیچوقت دست و دلم به ساخت هیچ کار روتینی نرفت. در مواقعی که کاری با تیراژ بالا برای مصرف بازار تولید می شود این کار ساده ایست و هزار و یک طرح می توان برایش پیش بینی کرد، اما وقتی بخواهی کاری را که خودت هم دوست داری درست کنی، اما و اگر زیاد می شود تا بر دلت بنشیند... حالا اینها کارهایی هستند که خودم هم دوستشان دارم.
....
..
گردنبند مالاکیت و لاجورد

گوشواره ی مالاکیت و لاجورد


دستبند مالاکیت و لاجورد





.....
.

گاهی اوقات می بینی وسط مثلا مطالعه یا آشپزی، بی هوا به نقطه ای خیره شده ای و زمانی را همینگونه سپری می کنی. بعد می بینی که این ایده در ذهنت رقم خورده و بعدتر درستش میکنی و به هزار شکل و طرح می توانی درش بیاوری. آنوقت است که زیاد زیاد زیاد دوستش داری و شاید هم با خودت بگویی، دست هایم را در باغچه می کارم، سبز خواهم شد می دانم، می دانم، می دانم...










عکس پایین از کارهای قدیمی ست. در بیش از بیست طرح و رنگ تولید شد، خودم ولی معمولا این یکی را دستم می کنم.

انگشتر جید و مرجان


..............................................................
.

پ.ن.1. در مورد جنس و یا دیگر مسایل مربوط به کارها اگر سوالی داشتید با کمال میل پاسخ میدهم. ضمنا سری دوم کارها کمی بار فلسفی دارند، شرح و برداشت را به عهده ی بیننده میگذارم.
پ.ن.2. عکسها به دلیل فقدان Photo Shop ادیت نشده اند، ببخشید!!!
.
.

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

.
.
.
عشق ترا در زمستان به یاد می آورم
و دعا می کنم باران
در سرزمینی دیگر ببارد
برف
بر شهری دیگر بریزد
و خدا زمستان را از تقویم خود پاک کند
چگونه خواهم توانست زمستان را
پس از تو تاب آورم نمی دانم.
.
.
نزار قبانی
.
.

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

.
.
برنامه ی آینده: سبزی جنبش سبز در آثار فسانه
.
.
این قصه از خیلی سال پیش شروع شد. اول مونیتورم در اثر نوسان برق شهری تقریبا منفجر شد، بعد از تعمیر، دزد نابکاری آمد و کل سیستم را یکجا با خودش برد. کامپیوتر بعدی دو سه باری فنش سوخت یا شکست، یکبار مادربوردش سوخت، یکبار هاردش کاملا پاک شد، یکبار مونیتورش سوخت، سه چهار باری هم سی دی رام و سی دی رایترهایش کن فیکون شدند. این هفته هم اول ویندوز سیستم نابود شد و به هیچ وجه من الوجوه سامان نمی گرفت و بلافاصله ویندوز لپ تاپ پرید! نهایتا هارد دوباره پاک شد و رفت برای ریکاوری و لپ تاپ هم هنوز روی هواست.
خلاصه اینکه این تکنولوژی با من سر ناسازگاری دارد و انگار یک عدد چرتکه و یک دستگاه ماشین تایپ ترق تروقی عهد بوقی برایم کافیت و بجای سی دی هم همان بهتر که صفحه گوش کنم.
دو سه روزی که اینترنت نداشته ام ظاهرا کسی یا کسانی که نمی شناسمشان لینک "سبزی جنبش سبز در آثار هنرمندان جهان" را گذاشته اند توی بالاترین، تعدادی وبلاگ هم به این پست لینک داده اند و یک جای "پیغامک" نامی که نمی دانم کجاست هم پر بوده از خبر این سبزی -که البته بسیار ممنونم از اینهمه محبت و توجه- و خلاصه اینکه افراد زیادی آمده اند برای بازدید از نمایشگاه! ببخشید که نبودیم تا با چای و شیرینی پذیرایی کنیم!
نمی دانم این چهار پنج پوستر درپیت که اصلا هم ازشان خوشم نمی آید و فقط گذاشته بودمشان اینجا که گذاشته باشم، چه اتفاق خارق العاده ای بوده که اینهمه مخاطب داشته.
نمی دانم چرا خیلی وقتها چیزی را که خیلی دوست دارم و می پسندم چندان مورد توجه قرار نمی گیرد و در موارد دیگر برعکس. یاد یکی از تابلوهایم افتادم که طرح و اجرایش خیلی زمان برده بود و در نمایشگاه گروهی موزه ی رضا عباسی گذاشته بودندش صدر بالا و هنرمندان که می خواستند با اساتید عکس یادگاری بگیرند می رفتند کنارش می ایستادند و با اینکه دو اثر دیگر هم در نمایشگاه داشتم، اینرا انتخاب کردند برای چاپ در کتاب "سر زلف خط" و تازه، یک نسخه ی کپی شده اش را هم فروختم...ولی به دل خودم زیاد ننشسته بود. در عوض تابلویی را دوست داشتم که در گالری نیاکان بجای نصب روی دیوار گذاشته بودندش روی صندلی! و یا جفت تابلویی که در نگارخانه ی شمس روز افتتاحیه پهن کرده بودند روی میز اتاق مدیریت بس که نمی دانستند چطور به دیوار بزنندشان و ملت برای تماشا میرفتد آنجا و به به و چه چهی هم می کردند و می رفتند پی کارشان...
حالا بدینوسیله اعلام می کنم که عنوان پست آینده "سبزی جنبش سبز در آثار فسانه" خواهد بود، باشد که روی این هنرمندان اجنبی، این استثمارگران، این مدافعان صهیونیسم، این فضولان و دخالت کنندگان در امور داخلی مملکت اسلامی(!) کم شود؛ گرچه احتمالا آن هم به سرنوشت تمام نوشته ها، پست ها و آثاری که دوستشان داشته ام و دوستشان نداشته اند دچار می شود.
همچنان ولی، من پاروی خودم را می زنم گر چه در خلاف جهت علایق عموم باشد.
.
.

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

.
.
حماقت
.
.
اوایل انقلاب پیر فرزانه­ای! گفته بود اگر کسی نیمه­شب در خانه­ی شما را زد نترسید! آمده­اند پول نفتتان را بدهند.
آن روزها کسی نبود بگوید ا ُکِی، حالا که قرار است حاتم­بخشی کنید مرد حسابی چرا نیمه­شب؟ مگر نمیدانید "قصد ارعاب" جرم است، چرا مردم را می ترسانید؟! یا اینکه مگر این مملکت بانک ندارد و این مردم حساب بانکی که پول نفتشان را باید درب منزل تحویل بگیرند!

حالا اگر این­را در نظر بگیریم که در آن­زمان هنوز پیک موتوری راه نیفتاده بود، باید به این اعجاز کلام و آینده­نگری ایمان آورد که "کسی" خبر داشته که سی سال بعد سیستم پیک بادپا راه­اندازی می­شود و شاخص تورم هم آنقدر بالا می­رود که حتی مبلغ "بدون یارانه­ی" آب و برقی که زمانی قرار بود "مجانی" باشد، چیزی نمی­شود.

.
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
.
.