چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

.
بدون شرح!


.

اگر دشمن فشار بیاورد حادثه ی عاشورا را تکرار می کنیم.
.
.

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

.

هیچوقت خیال نمی کردم از شنیدن خبر فوت یک روحانی دلگرفته شوم، اینبار اما انگار فرق می کند.


در بخشی از پیام احمد منتظری آمده: "زندگی او همه به تعلیم و تحقیق و تلاش برای عملی ساختن حقایقی که یافته بود، گذشت. مرگ او نیز بی شک جانها و دلها را بیدار، و یاد او برای همیشه خاطره معطر انسان علوی(ع) و حسینی (ع) را تداعی خواهی کرد."


به نظر میرسد که ایشان مرگ پربرکتی هم دارند، آنهم در این احوال ملتهب جامعه ی امروز ما.




ساعتي پس از انتشار خبر درگذشت آيت الله العظمی حسينعلي منتظري مرجع بلند پايه شيعه،اعضاي انجمن اسلامي دانشگاه تهران اقدام به مراسم قرآن خواني و پخش خرما در مسجد اين دانشگاه كردند.

به گزارش جرس،مراسم قرآن خواني كه از حدود ساعت 10:30 دقيقه صبح آغاز شده همچنان ادامه دارد و لحظه به لحظه به تعداد دانشجويان عزادار افزوده مي شود.
برخي شنيده ها حكايت از اين دارد كه گروه وسيعي از دانشجويان دانشگاه تهران با هدف برگزاري مراسم عزاي آيت الله منتظري قصد تعطيلي كلاس هاي درس خود را دارند...
.
.

.
.

ما سبز لجنی را دوست تر داریم!

.

حالا که این سبزی نوشکفته را به سخره گرفته اند و سبز لجنی می خوانندش، یاد بچگی ام می افتم و خاله که امریکا بود و بعد از انقلاب آمده بود ایران که بجنگد و بمب و موشک بخورد... چند سال بعد تعریف می کرد که آنجا برای بازی بچه ها لجن های مصنوعی بوده که وقتی کودک کف دستش آنرا تکان می داده، کرم و قورباغه و مارمولک و کژدم و خلاصه کلی موجودات چندش آور از آن سر بلند می کرده اند. چقدر در عالم کودکی این صحنه را تجسم کرده بودم و حالا...

جز در سال هفتاد و هشت و حمله به کوی، گویی همیشه چیزی بوده که خوی وحشی و تفکر کثیف و عقب مانده ی دولتمردان این مملکت را پوشیده نگاه دارد و گویی، هرچه میکردند، در پستوی بوگرفته ی حکومتشان بود و به نوعی، همیشه ظاهر امور را تا حدی متعادل تر و منطقی جلوه می دادند و حالا به برکت همین سبز به قول خودشان لجنی، چه کژدم ها که سر برنیاورده اند، چه پرده ها که برنیفتاده، چه پلیدی ها که عریان نشده و چه سخنان باور نکردنی که بر زبان ها نرفته است.

بله، به قول بنیانگذار جمهوری اسلامی، درخت انقلاب خون می خواهد. خون خورد و به بار نشست و میوه اش ظلم و دروغ و تهمت و قتل و تجاوز شد و، در این دوزخی که به سر میبریم، با اینهمه اژدها و افعی و کژدمی که مترصد جویدن خرخره ی ملت ایستاده اند، خدا به دادمان برسد.

گفتم درون پرده بسی فتنه می رود

گفت آنزمان که پرده برافتد چه ها کنند

...........................................

پ.ن. ممنون از دوستانی که با ایمیل، کامنت و یا تلفن به یاد من بودند. هستم، و فقط کمی درگیر بودم.

.

پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹

.
.
.
نازک تر از برگ شقایق و سبک تر از عطر جوانه به نظرم آمدی
کوهوار به تماشایت ایستادم که دیدم
سنگینی و پر اضطراب، مثل زمین.
ناچار،
زمینگیر تو بودم.
.
.
.

سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

.

آه،

جرونیمو آکوستا!

.

دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

.

.

شعار جالبی که امروز شنیدم:

ما بچه های جنگیم

بجنگ تا بجنگیم


.

.

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

.
.
قابل درک است که اسکندر کبیر -با تمام موفقیتهای دوران جوانی اش، با همه ی برتری ارتشی که تربیت کرده بود، با تمامی شوقی که برای تغییر جهان در خود حس می کرد- شاید در هلسپونت متوقف شده و اصلا از آن نگذشته باشد، ولی نه به خاطر ترس، نه به خاطر تردید، نه به خاطر سستی اراده، بلکه به خاطر پاهایی خسته.
.
.

چهارشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۹

.

بگذاریم مردم نفس بکشند

.

محبت زیادی هم گاهی گند میزند به روزگار آدم و هر چقدر هم که به خودت رسیده باشی سر تا پایت را در چشم بر هم زدنی قهوه ای میکند.

تصمیم گرفته بودم امروز برای خودم باشم، دوربینم را بردارم، بی خیال تنهایی عسلی شوم و خیلی زیاد و طولانی رانندگی کنم تا به جایی برسم که خودم باشم و تنهایی و عکاسی. حالا تو هی زنگ بزن، میبینیم میتوانم بعد از سیر و سیاحتم بیایم و سر راه تورا هم برسانم خانه ات از آن ناکجا آبادی که کار میکنی. حالا هی گیر بده که زودتر بیا و نهار پیش ما باش و هی محبت و لطف کن و آنقدر به نظر خودت برایم کلاس بگذار که خفه شوم و گوشی را قطع کنم که مبادا دوباره آن روی سگی ام بالا بیاید و بگویم الاغ، کمی بفهم که وقتی می گویم می خواهم تنها باشم یعنی اینکه نه حوصله ی تورا دارم و نه آن شوهر مزخرفت را و نه هیچ کس دیگر.

یاد مراسم عروسی یکی از دوستانم افتادم که با somi پنج ساعت رانندگی کرده بودیم تا برسیم به شهرشان و بعد از ظهر مراسم شروع می شد و ما پیش از آن رفته بودیم هتل. چه کردند با ما خانواده ی عروس که چرا هتل گرفته ایم و خانه ی آنها نرفته ایم که نه خودشان را می شناختیم و نه هزار و یک میهمان دیگرشان را. حالا به جای خندیدن و کف زدن و رقصیدن در جشن، مانده بودیم که چطور حالیشان کنیم که ما دوستتان داریم و برایتان احترام قائلیم، اما از راه رسیده بودیم و باید دوش می گرفتیم و تمام اتاق هتل پر بوده از شلختگی لوازم آرایش و لباس زیرهای ما. مثل دزدها یا آنها که خطای بزرگی انجام داده اند، تمام مدت جشن سعی می کردیم که چشممان به چشم هیچ کس نیفتد و فکمان را پیاده کردند با آنهمه تعارفشان و جواب هایی که باید به همه می دادیم. من هم که اشکم زود سرازیر می شود چه کشیدم آن شب که گریه نکنم از هجوم آنهمه اعتراض و تعارف و محبت خفه کننده. همه ی اینها هم به جای تشکرشان بود بابت اینکه به هر حال وقت و انرژی گذاشته بودیم و هزینه کرده بودیم تا برسیم به آن مراسم.

حالا دیگر امروزم را با کلافگی تلفن های پی در پی و تعارفات مسخره از دست دادم، ولی یادمان باشد بد نیست کمی هم خودمان را جای دیگران بگذاریم. وقتی کسی با ما تماس نمیگیرد اگر واقعا ناراحتیم به او زنگ نزنیم و اگر می زنیم، خاطرش را با گله و اعتراض مکدر نکنیم. وقتی جایی تلفن می زنیم و جواب نمی دهد لابد یا نیست یا به هر حال شرایط یا حوصله ی حرف زدن ندارد؛ پس تلفن را نگذاریم جلویمان و یک در میان شماره ی خانه و موبایلش را بگیریم و این کار را هر سه دقیقه یکبار تکرار کنیم. یادمان باشد فردا که بالاخره تلفنش را جواب داد هی گیر ندهیم که بیست و پنج بار به تو زنگ زده ام و تو چرا با من تماس نگرفته ای. اوووووووف...
.
.

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

.

.


فاضلاب هسته ای یا هسته ی فاضلابی

.

پی ریزی طرح نیروگاه بوشهر مربوط به پیش از انقلاب است. در آن زمان قرار بود بیست و پنج نیروگاه هسته ای با طرح و کمک کشورهای اروپایی از جمله فرانسه ساخته شود که نیروگاه بوشهر یکی از آنهاست. هر چند در آن دوران هم باند بازی و بی برنامگی که گویی در خون ما ایرانیان است باعث شد که عده ای ساواکی غیر متخصص و بعضا دیپلمه را برای کارآموزی به اروپا بفرستند. این افراد حتی زبان خارجی را هم بلد نبودند و اروپاییان هم از خدا خواسته برایشان اول کلاس زبان گذاشتند و زمان سپری شد و هنگامه ی انقلاب رسید.

بعد از انقلاب به کوشش سربازان گمنام جو زده ی امام زمان، شاغل در جهاد سازندگی، تاسیسات مربوط به ساختمان نیروگاه بوشهر به مصارف نامرتبط دیگر رسید تا آنجا که لوله های مخصوص به اصطلاح دودکش رآکتور را برای انتقال فاضلاب بکار بردند. پس از آن که بالاخره سیستم کمی از دست "پابرهنه ها" آزاد شد و آقایان دیدند که نیروگاه می خواهند، زمام امور را به دست روسها سپردند و آنها هم که هیچ استانداردشان با استانداردهای دنیا همخوانی ندارد زمان بسیار زیادی را به تغیر ساختار اساسی نیروگاه اختصاص دادند و سیستم ناتمام و بی اصالتی را تحویل دادند که امروز مایه ی فخر و مباهات و البته ابزار استراتژیک آقایان و خانم رجبی شده.

حالا هم با لجبازی کودکانه برای خالی نبودن عریضه دور میزی می نشینند و برای رو کم کنی هم که شده مثل خیرات شب جمعه ی میوه فروشها دستور احداث ده مرکز غنی سازی جدید را می دهند که البته بعید هم نیست که این بار لوله های فاضلاب را برای ساخت تاسیسات این مراکز بکار ببرند.

.

.