.
.
شرح پریشانی - دو
ما همه با هم، در یک خیابان بزرگ شده بودیم. در خانه های سازمانی ویلایی، گم شده میان جنگل درختان انبوه، که هیچکس مالک واقعی ملکش نبود؛ اما هر که رفت، قلب خود را به تمامی آنجا جا گذاشت و خاطرش پر شد از خاطره ی شرجی ظهرهای تابستان.
هنوز هم خانه ی خواب هایم همان است که بود. من آنروزها کم سن بودم. دختر و پسر شوریده سر قصه هم در دو سوی آن خیابان دراز. من آنروزها باد صبا بودم...
پسر قصه، میان همهمه ی بازی کودکانه ی ما می آمد و هی چرخ میزد باشد که دختر قصه بیاید و خواهر و برادرش را صدا بزند و او ببیندش. بیست و دو سال پیش بود، چهار سال با هم دوست بودند آن دو؛ چهار سال عاشقی کردند، در خنکای سایه سار درختان سبز، بر کناره ی شرشر آبهای روان، روی خلسه ی کشدار تن آرمیده ی گربه های عصر های داغ آن حوالی...
من آنروزها باد صبا بودم...
دوستی دختر و پسر، گناه کبیره بود آنزمان. حالا تو ای پسر قصه های دور، هی میان تاریکی شبهای جنگلی، دزدکی بیا کنار پنجره ی دختر، پایت را آرام زمین بساب تا پرده را کنار بزند، دستهایتان را از پشت توری پنجره بهم بچسبانید، نفسی بکشید در فاصله ی تلاقی نگاهها، و دوباره دزدکی برو.
هجده سال پیش، خانواده ی پسر از آنجا منتقل شدند، همه مخالف همه چیز بودند، خانواده ی پسر برایش دعا گرفته بودند که عاشقی از سرش بیفتد، دختر را به زور شوهر داده بودند، عقد کرده بود، پسر از راه دراز آمده، دوباره پشت پنجره، با دستان پر از هدیه برای آنان که دختر دوستشان دارد. دست خالی باید برگردی عزیز، گذشت... فرصت عاشقی ما هم همین بود....
حالا تو ای پسر اشکهای بی گناه، هی تابلوهای نقاشی رنگ روغنت را روی پشت بام خانه، منظم رو به مسیر عبور خانواده ی دختر بچین تا خشک شوند، تا ببینند رنگ و روی عاشقی را میان رنگارنگی پشت بام خانه ی دلتنگی ات. حالا تو ای پسر خاطرات سبز، هی برو پولهایت را بده، خوراکی بخر، بیاور برای گربه های اهلی خانه ی دلدار، تا رد شود، ببیند، رد پای خاطر خواهیت را.
گفتم که، من آنروزها باد صبا بودم. پیغام عاشقی میرساندم میان دو سوی خیابان دراز.
گذشت...
می بینی پسر، دوباره باد صبا شده ام حالا. بزرگ شده ام اما، خیلی بزرگتر از آنهمه کودکی معصوم. بعد اینهمه سال با هم حرف زدیم، از پریشانی هجده ساله ات گفتی. از دربدری ات، از عمری که گذشت. قرار است ببینمت دوباره، نمی دانم چقدر بغلت خواهم کرد، نمی دانم چقدر خواهم بوسیدت، ولی می دانم که با هم زیاد گریه می کنیم.
از شب دلتنگ آخرین گفتی، همانی که شیدا آمدی و مجنون بازگشتی. گفتی که سرگشته راه افتاده ای آنشب، پیاده مسیر دویست و پنجاه کیلومتری را پیموده ای، تن شوریده ات را بالاخره اتوبوسی بلند کرده، برده تا هزار کیلومتر آنطرف تر که خانه تان بود. دختر از ایران رفته، همه جا را گشته ای، دیوانه می شوی، دو ماه تمام حرف نمیزنی، آخر سر هم از روی ریل قطار بلندت می کنند، همان هایی که زخم بر دل ساده ات زدند، می برندت بستری شوی جایی میان مجانین. چهار ماه بعد دیگر حرف می زنی اما با لکنت، چهار سال تمام شیدایی میکنی تا به زور تجویز پزشکی وادار به ازدواجت می کنند. همه جا، همه می دانند قصه ی بی پروای عاشقی ات را. همسرت حتی عکس نازنینت را هم دیده است.
بعد هجده سال حالا همکارانت صفحه ی فیس بوکی برای توی تارک دنیا و بی خبر از همه چیز درست می کنند، عکس آنزمان را که برای عزیزت گرفته بودی در آن می گذارند، می آیی و ما را دوباره پیدا می کنی، باشد که بغض آنچه گفته نشد، آنچه مجال بازگویی پیدا نکرد، خداحافظی درستی حتی، که هرگز پیش نیامد، اینجا شکسته شود، شور شود، اشک شود، در برهوت این روزگار نارفیق.
حالا تو ای پسر حرف های نگفته، هجده سال تمام، هر شب نامه های عاشقانه ی آن سالها را مرور کن؛ بخواب، میان بی وزنی خاطره؛ برقص، بر اندوهناکی موزون آهنگ جدایی؛ برو، شاید که رها شوی؛ برگرد، دل، خانه خرابت کرده است؛ گریه کن، گریه کن...
ببین، کسی، اینهمه سال، بی هیچ نشانی دنبالت می گشته. ببین، کسی اینهمه سال، هر شب خواب ترا می دیده. ببین، کسی بعد اینهمه سال نشسته، گریه می کند و می گوید، گل من آمد، گل من آمد... .
.